موج دریا
امروز صدایت را شنیدم ولی از عشق درون قلبم لحضله ای دم نزدم چشمانم خواهان دیدنت بود اما افسوس چشمانم دیگر نوری نداشت لبانم می خواستند اسمت را فریاد بزنند اما افسوس مهر خاموشی به لبانم زده بودند. دیگر از دریای چشمانم اشکی سرازیر نمی شود دیر زمانی است کبوتر دیدگانم از صحن چشمانم به سوی ابدیت پر کشیده است اینک دیگر نه اشکی دارم و نه نوری در چشمانم که ارزانی وجودت کنم پس یاد مرا به باد هدیه کن تا مرا با خود به سوی ابدیت ببرد شاید در آنجا آرامش ابدی یابم ........................
................ می ترسم .......................
چه دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شد![]()
آبی ست
آبی ست
نگاه او
آبی ست
گویا آسمان را
در چشمهایش
ریخته اند
وقتی که دست های مرا
در دست می گیرد
گردش خون را
در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبضش چنان به سرعت می زند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینه اش
پیوند کرده اند
وسواس دوست داشتن
مرا بیاد ماهی قرمزی میندازد
که در آبهای تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز ماهی قرمز
از آب سبک تر خواهد شد
و دستی ماهی قرمز را – که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره
به باغ
پر
تاب
خواهد کرد
تا باران خاکستری مرغان ماهیخوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو ریزد
قلب من
مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده زنده بودن مرگه بدون عشقت زجره وجود من ماله تو قلبه تو هم ماله من رفتن تو مرگه منه دستای تو تو دستمه نگو که باید جدابشیم نبود تو نبودمه بدون تو کم می یارم تا پای جون دوستت دارم اگه تو از من جداشی امید موندم ندارم واسه با تو بودن زندگی مو باختم یه کلبه ای از عشق واسه تو ساختم من عاشق تو بودم عاشق تو هستم درهای دلم رو به همه بستم من ..... عزیزم اینو از خودم گفتنم خوبه؟![]()